دلنوشته یک پدر کولبر درباره مبارزه با دیابت فرزندش

سلام، من پدری از سرزمین کردستان هستم، از همانهایی که زندگیشان به سختی کولهبری و عشق به خانواده گره خورده است. در یکی از روستاهای شهرستان پاوه زندگی میکنم، جایی که سرما و سختی، بخشی از هویت روزمره ماست.
کولهبری، واژهای است که فقط برای مادران و پدران این منطقه مفهوم دارد؛ کاری که جان را به قیمت نان و نان را به قیمت جان میفروشد. نشانههای رشادت ما، زخمهای شانهها و پاهایی کبود شده از سرمای کردستان است.
اما در زمستان سرد 1397، وقتی لباس کولهبری را میپوشیدم، مانعی بزرگتر از سرما و تاریکی راه را بسته بود: درد پسرم. او از درد به خود میپیچید و من بیخبر از آن بودم که این شیرینی به ظاهر بیپایان، “دیابت” نام دارد.
آغاز داستان ما با دیابت
در بیمارستان پاوه، پزشک اورژانس نگاهی پر از تردید به من انداخت. نمایشگر دستگاه عددی سنگین را نشان میداد: قند خون 550. این عدد به تنهایی تمام کولههایی که تا به حال برداشته بودم را بر شانههایم سنگینتر کرد.
چند ساعت بعد، ما در بیمارستان محمد کرمانشاهی بودیم. پرستار، عدد دیگری را برایم معنا کرد: ایوانسی 11. این اعداد، آغازگر داستانی جدید در زندگی ما بودند؛ داستانی که عشق و مقاومت در آن نقش اصلی را بازی میکردند.
زندگی با انسولین
امروز انسولین، عضوی از خانواده ماست. تزریقهای روزانه برای پسرم، لحظههایی از عشق و دلشکستگی را به همراه دارد. او، دانشآموزی باهوش و پر تلاش، به خوبی میداند که زندگی با دیابت، نیازمند نظم و همدلی است.
او به من گرما میدهد؛ حتی وقتی نگاههای ترحمآمیز دیگران در مدرسه او را آزار میدهد. من، به عنوان پدرش، هر روز کولههای سنگینتری بر میدارم تا بتوانم امید و آسایش بیشتری برای او فراهم کنم.
پیوستن به خانواده گابریک
امروز، ما بخشی از خانواده گابریک هستیم. گابریک، چراغ امیدی برای ماست. این راه سخت است، اما با حمایت گابریک و امید به آینده، باور داریم که میتوانیم از پس هر چالشی برآییم.
سخن پایانی
من، پدری کولبر از پاوه، عاشقانه برای آینده پسرم تلاش میکنم. او، قند وجودش شیرینی زندگی من است. دعا میکنم هیچ کودکی در این سرزمین، از نعمت سلامتی محروم نشود.
ح. ر – کرمانشاه، 1398